محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1197

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

فرستاد به رقّه و رشيد او را بكشت و از وى ايمن شد و آنگاه به كار برامكه پرداخت . و آن سال نيّت حجّ كرد ، و يحيى و برامكه را با خويشتن ببرد و حجّ بكرد . پس پسر عبّاسه را پيش خواست و او را بديد سخت نيكو و ماننده به عبّاسه و هم به جعفر و خواست كه بكشدش . پس گفت : اين را چه گناه است . چون بازگشت و به انبار آمد ، و آنجا منزلى است سوى رقه و آن را عمر خوانند ، و سه روز آنجا بود و روز سديگر فضل را و جعفر و موسى را ، پسران يحيى ، بخواند و خلعت افگندشان و بنواخت . و يحيى را نيز بخواند و بنواخت تا همه را دلها خوش گشت و همه ايمن شدند . و نماز ديگر گفت : من امشب با كنيزكان شراب خواهم خوردن ، ور نه ترا دست بازنداشتمى . جعفر را گفت : تو نيز امشب با كنيزكان خويش شادى كن . جعفر بازگشت . و رشيد به سراى پردهء كنيزكان اندر شد و به شراب بنشست . و زمانى بود . كس فرستاد به جعفر تا بنگرد كه به مجلس نشسته است . و جعفر نشسته بود . رشيد كس فرستاد كه به جان و سر من كه مجلس شرابسازى و امشب شرابخورى و طرب كنى كه مرا شراب نگوارد تا ندانم كه تو آنجا همى خورى . و مر جعفر را دلتنگ بود و همى ترسيد و به كراهيت مجلس شراب بساخت و بنشست به خلوت . و او را مغنّىاى بود نابينا و او را بو زكّار گفتندى . چون نبيدى چند بخوردند ، جعفر بو زكّار را گفت : مرا امشب دل همى ترسد و سخت ناخوشم . بو زكّار گفت : ايّها الوزير ، هرگز امير المؤمنين ترا و اهل بيت ترا چندان برّ نكرد كه امروز و امشب ، و ترا خوش مىبايد بودن . جعفر گفت : يا بو زكّار مرا دل همى ترسد و سخت انديشناكم . گفت : اين وسوسه است از دل بيرون كن و شادباش امشب . پس وقت نماز شام رسول آمد از رشيد به جعفر با نقل و بخور كه از مجلس خويش برگرفته بودى و سوى او فرستاده ، و نماز خفتن همچنان . و بدان شب اندر رشيد سه بار سوى جعفر رسول فرستاده بود با نقل و بخور . چون از شب نيمى